تبليغاتX
๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ سمفونی مرگ ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ

 

مامان:"اگه نماز می خووندی هیچ وقت این کارو نمی کردی اینم عاقبت نماز نخووندن"

داداشم:"حالا باز برو دنبال زرتشت"

بابا:"زرتشت یا اسلام هیچ فرقی نداره مهم اینه که آدم باید خدا رو خوب بشناسه"

بابا راست می گه آدم باید خدا رو خوب بشناسه... این همون جمله ای که الان 2روز می شه که دست از سرم بر نمی داره و مدام از ذهنم عبور می کنه... آدم باید خدا رو خوب شناسه!

ولی چطوری می شه خدا رو خوب شناخت؟

مامان:" اگه نماز بخوونی خودت خدا رو می شناسی دیگه کار اشتباهی انجام نمی دی"  ولی وقتی من به خدا ایمان درست و حسابی ندارم وقتی هیچ احساسی به نماز ندارم چطوری می تونم خودمو مجبور کنم که نماز بخوونم؟

بابا:"اول باید خدا رو خوب بشناسی تا بتونی کاری که ازت خواسته رو انجام بدی"

حرف بابا تو مغزم می ره ولی چطوری باید خدا رو بشناسم؟ چطوری به خدایی ایمان داشته باشم که وجودش معلوم نیست چطوری خدایی رو دوست داشته باشم که تا بحال ندیدمش نه شناختمش نه...

چرا همش ما باید نماز بخوونیم و با خدا حرف بزنیم چرا خدا با ما حرف نمی زنه؟ چرا خدا یه معجزه بهم نشون نمی ده که من باورش کنم؟ چرا اینطوریه؟ همه به خودشون می گن مسلمون حالا جالب توجه اینجاست که فقط از مسلمون بودن فقط 17رکعت نماز خووندنشو بلدن و دیگر هیچ!

یعنی فقط مسلمون بودن به این نماز خووندنه؟مگه خدا نگفته که اگه مسلمونی از حال همسایه خودش خبر نداشته باشه و اگه تا چند تا کوجه اونور تر یکی گرسنه بخوابه اون مسلمون نیست؟ مگه خدا نگفته اگه مسلمونی پشت سر مسلمون دیگه غیبت کنه مسلمون نیست؟ مگه خدا نگفته نماز فقط ستون دینه و بقیه دستورات اسلام مثلا حجاب  در حد خودش خیلی مهمه و مسلمون کسیه که همه اینا رو قبول کنه و انجام بده؟ مگه خدا نگفته...؟ پس من که الان دور خودم یه مسلمون واقعی هم نمیبینم همه فقط اسمشونو گذاشتن مسلمون فقط دارن خودشونو گول می زنند و شهامت اعتراف به این که فقط اسمی مسلمون هستن رو ندارن اگه بهشون هم بگی بهشون بر می خوره... مثلا مامان خودم فقط به این می باله که نماز می خوونه  نماز مستحب می خوونه روزه می گیره و... ولی مسلمون بودن فقط همینه؟ مامانو بیشتریا اسلام بدون حجاب رو قبول دارن فقط انگار حجاب اینه که آدم تو خیابون روسری بذاره یا یه مانتو بپوشه بقیه جاها چی؟ این مردای تو مهمونی نا محرم نیستن؟

 من بجز مادر بزرگم و مادر مادربزرگم هیچ مسلمون دیگه ای ندیدم واقعا هم به این دو نفر ایمان دارم چون بهم اثبات شده با چیزایی که دیدم! ولی بقیه هرکی بگه مسلمونه باید بزنه به...

اگه این اسلام من نمی خوامش مهم اینه که آدم خدا رو خوب بشناسه و تو این دنیا ممنونش باشه  هر روز یادش کنه پس من اگه زرتشتی بشم شاید بیشتر دستورات خدا رو انجام بدم چون هنوز یه زرتشتی بد ندیدم ولی اونچه که فراوونه مسلمونه بد!!   آخه این چه خداییه که اینطوری با اسمش بازی می کنن؟ این بازیه خدا با بنده هاشه یا بازی بندهاش با خداست؟...!!!

 


 

دیروز مثه همیشه بازم من و مامان سر نماز خووندن بحث داشتیم که مامان گفت:" این همه درس می خوونی که چی؟ وقتی اینقد حالیت نمیشه که باید نماز بخوونی پس دیگه تا زمانی که نماز نمی خوونی حق نداری درس بخوونی از امروز هم دیگه هیچ کلاسی حق نداری بری"

غروب کلاس عربی داشتم و طبق گفته مامان من کلاس نرفتم و...

شب موقع شام:

مامان:"تو امروز کلاس عربی نداشتی چرا نرفتی؟" من:" خودت گفتی تا موقعی که نماز نمی خوونم حق ندارم هیچ کلاسی برم" تا آخر شام مامان هی گفت: آره دیگه نماز نمی خوونی که گستاخ شدی اگه نماز می خووندی اینقد در مورد درست بی عار نبودی ووو...

منم هیچی نگفتمفقط داشتم به این فکر می کردم یعنی مامان دروغ گفت؟ وقتی داشتم می رفتم تو اتاقم به مامان گفتم:"من که نماز نمی خوونم اینقد راحت دروغ نمی گم و حرفمو عوض نمی کنم ولی تو که نماز می خوونی چی؟؟"

 

+ ثبت یادگار در 87/04/17ساعت 12:37 دست نوشتهs@gh@r |


 دلم نمی خواست بره ولی اتفاقی افتاد که نباید می افتاد...


بالاخره تابستون شروع شد!!! امیدوارم تابستونه خوبی باشه... من یکی که این مدت امتحانا خیلی بهم سخت گذاشت... وای فکر کنم سختی هنوز تموم نشده آخه هفته ی دیگه باید کارنامه بگیرم...وای !! چه مصیبتی!!

                       

                          ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ

.

و خدا خر را آفرید

  و به او گفت

: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از

زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد

. و همواره بر

پشت تو باری سنگين خواهد بود

. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و

پنجاه سال عمر خواهی کرد

.

خر به خداوند پاسخ داد

: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری

همچون من عمری طولانی است

. پس کاری کن فقط بيست سال زندگی کنم. و خداوند

آرزوی خر را برآورده کرد

.

و خدا سگ را آفرید

و به او گفت

: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان

خواهی شد

. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی

کرد

. تو یک سگ خواهی بود.

سگ به خداوند پاسخ داد

: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من

فقط پانزده سال عمر کنم

.

و خداوند آرزوی سگ را برآورد

.

و خدا ميمون را آفرید

و به او گفت

: تو یک ميمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای

سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بيست سال عمر خواهی کرد

.

ميمون به خداوند پاسخ داد

: بيست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال

عمر کنم

.

و خداوند آرزوی ميمون را برآورده کرد

.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید

و به او گفت

: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمين. تو می

توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگيری و بر تمام

جهان تسلط داشته باشی

. و تو بيست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت

: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمی برای

زندگی است

. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ

نخواست زندگی کند و آن ده سالی که ميمون نخواست زندگی کند، به من بده

.

و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد

.

و از آن زمان تا کنون

انسان بيست سال مثل انسان زندگی می کند

.....

و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و

مثل خر بار می برد

...

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی

می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد

.

و وقتی پير شد، ده سال مثل ميمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر

می رود و سعی می کند مثل ميمون نوه هایش را سرگرم کند

.

 

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست

 

                ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ

+ ثبت یادگار در 87/03/28ساعت 12:59 دست نوشتهs@gh@r |


           عشق واقعی
   
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرنمازش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟ مجنون با خنده گفت ، من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي ؟

                

                          

 

تفاوت ديدگاه سگ و گربه نسبت به انسان: 

سگ: اون به من غذا و آب مي ده . برام جاي خواب درست مي کنه. باهام مهربونه و بازي مي کنه . اون بايد خدا باشه! گربه: اون به من غذا و آب مي ده . برام جاي خواب درست مي کنه . باهام مهربونه و بازي مي کنه . من بايد خدا باشم!

 

                               

میدونی چرا هر وقت دلت میگیره گریه میکنی آروم میشی؟   

ون اشکهاي سردت قبل از اينکه از مجراي چشم سرازير بشه يه سري به قلبت مي زنه . بعد قلبت که خيلي داغه حرارتشو مي ده به اشکات و اشکات گرم مي شن. اونوقت اشکات هم سرما شو نو مي دن به قلبت. اينجوريه که اشکات گرم مي شن و قلبت سرد

 

                              

 

 دلیل رفتن

بهانه هایت برای رفتن بچه گانه بود                                                                                             چه بی قرار بودی که زودتر بروی از دلی که بی اجازه واردش شده بودی                                                    

رفتنت را پذیرفتم با همه ی بهانه های ریز و درشت                                                                             

هیچ گاه نخواستم دوباره برگردی، چون...                                                                                         

غروب روزی که رفتی و ترکم کردی پشت کامیونی خواندم:

                             "برگ از درخت خسته می شه پاییز بهونه است..."

                   ————***——————————$$$————————***——————

                          

 

گاهی یاد خاطره ها تار و پودم وجودمو پاره میکنه:                                                                                                                      نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت.

نخستین سلامی که بر جان ما شعله افروخت.

نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد...

پر از مهر بودی؛ پر از نور بودم؛ پر از شوق بودی؛ پر از شور بودم...

                                    چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.

                                    چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم.

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.

من و تو ندانسته, دانسته، رفتیم ، رفتیم و رفتیم...

تو گفتی که به سر منزل آرزوها رسیدیم

ار آن روزها آه عمری گذشته است...

                                  من وتو دگرگونه گشتیم...

                                   دنیا دگرگونه گشته است...

                                  در این تیره شبهای غمگین که دیگر،

                                  ندانی کجایم ندانم کجایی...

چو با یاد آن روزها می نشینم...

چو یاد تو را پیش روی می نشانم.

دل جاودان عشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم...

و سرشکی به همراه این بیت ها می چکانم...

(فریدون مشیری)

 

 

                                                       $@g(-)@!2

 

 

                        

+ ثبت یادگار در 87/02/25ساعت 13:54 دست نوشتهs@gh@r |


یادم میاد:

  وقتی بچه تر بودم یه باری که داشتم با دختر خاله ام که اسمش نگین ویک سال از من بزرگتر بودتو حیاط خونه مون بازی می کردم آخرای بازی وقتی من زمین خوردم وقتی که لجم گرفته بود اونو مقصر دونستم و م سرش داد زدم اون طفلک به گریه افتاده بود منم که انگار اشکاشو نمی دیدیم بیشتر سرش داد می زدم و جلوی همه ضایعش می کردم.

  یه کم که گذشت با گریه بهم گفت: ساغر تو خیلی سنگدلی واقعا که مگه من چیکارت کرده بودم؟ بهم گفت: تو اصلا احساس نداری اصلا مهربون نیستی اگه بودی اینکارو نمی کردی که بابام دعوام کنه...

منم گفتم: دروغ نگو بدجنس تویی نه من؛ من هم مهربونم هم دلسوز همه رو هم دوست دارم...

اون(نگین) بهم گفت: می شه بگی تو زندگیت چه کسایی رو دوست داری؟ اگه بدونی یکی خیلی دوست داره باهاش چطوری رفتار می کنی؟

من گفتم: من هر کی که دوستم داشته باشه رو دوست دارم؛ اگه هم کسی منو خیلی دوست داشته باشه قول می دم منم از اون بیشتر دوستش داشته باشم هیچ وقت ناراحتش نکنم باهاش خیلی مهربون رفتار می کنم نمی ذارم هیچ وقت غمگین باشه و...

اون(نگین) گفت: ولی من اینطوری فکر نمی کنم چون تو خیلی بدجنس و لوس هستی تو اصلا بلد نیستی کسیو دوست داشته باشی...تو فقط بلدی دل همه رو بشکونی...    من گفتم: حالا می بینیم که سنگدل کیه...

فردای اون روزوقتی اونا(خا له ام و خانوده اش) داشتند از ساری به سمت تبریز (آخه تبریز زندگی می کردند) حرکت می کردندوقتی داشتم با نگین خداحافظی می کردم می دونستیم که تا تابستونه سال بعد همدیگرو نمی بینیم نگین بهم گفت: ساغر قول بده دیگه کسیو از خودت ناراحت نکنی و با همه مهربون باشی.

منم گفتم: باشه قول می دم ولی تو هم باید قول بدی دیگه زیاد گریه نکنی!باشه؟

اون گفت:باشه اگه بفهمم باز کسیو ناراحت کردی دیگه باهات حرف نمی زنم....

اون روز اونا به سمت تبریز حرکت کردندو دیگه هیچ وقت بر نگشتند دیگه نگین رو هیچ وقت ندیدم و نمی تونم تا قیامت هم ببینمش...

الان که سالها از اون روز می گذره تازه فهمیدم که حق با اون بود اون منو بهتر از خودم می شناخت اون راست می گفت من یه آدم بدجنس و خودخواه و بی عاطفه هستم من نتونستم به قولی که بهش دادم وفادار بمونم اونم اینو خوب می دونست ولی اون... اون خیلی به قولش وفادار بود اون تنها کسی بود که من دیدم اینقدر به قولش وفاداره..نگین رو قولش وفادار موند دیگه هیچ وقت گریه نکرد آخه دیگه زنده نبود که گریه کنه همون روزکه اون قولو بهم داد 6ساعت بعدش از دنیا رفت.الان هم ازنگین و خانواده اش 5تا سنگ قبر باقی مونده... ایکاش یه بار دیگه می دیدمش تا بهش بگم حق با اون بود من خیلی بی عاطفه و نامردم من فقط بلدم دل کسایی که دوستم دارند رو بشکنم ایکاش می دیدمش تا ازش عذرخواهی کنم که نتونستم سر قولی که بهش دادم بمونم...شاید واسه اینه که دیگه باهام حرف نزد اون رو این قولش هم وفادار موند گفته بود اگه کسیو ناراحت کنم دیگه باهام حرف نمی زنه حتما واسه اینه که حتی یه بار هم به خوابم نیومد... ای کاش یه بار دیگه می دیدمش تا ازش بپرسم: اگه یکیو خیلی دوست داشتم و اونم دوستم داشت باید باهاش چطوری رفتارکنم؟... امیدوارم از اینکه همیشه زیر قولی که بهش دادم زدم منو ببخشه...

                          

                                                                                          (روحش شاد)

 

+ ثبت یادگار در 87/01/24ساعت 9:35 دست نوشتهs@gh@r |


.Our Prayers and Best Wishes for your Persian New Year NowRuz.

.و بازهم زمان گذشت زمان گذشت و ساعت فصلها 4بار نواخت ...4 بار... بهار...تابستان...پاییز...زمستان... وحالا می رود تا بار دیگر بنوازد...بنوازد تا آمدن بهار را نوید دهد...بهار...سال جدید...زندگی دوباره...

آره حالا آواز پرندگان؛ چهچه بلبلان؛ فریاد حیوانات؛ صدای دلنواز باد؛ رقص جوانه های سبز درختان با ملودی طبیعت همه و همه همصدا فریاد می زنند:"بهار آمد بهار آمد شادی و محبت آمد"...طبیعت و آسمان ها که دلشون می خواد همیشه همه شاد باشن و همه جا سرسبز باشه در شیپور خود می دمند:"حراجییه...زمین پاشو بیا که برات بهار آوردم...بیا زمین که بهارمو حراج زدم"... زمین هم که دیگه از زمستون و سرما و غمش خسته شده فریاد می زنه:"بیا طبیعت که خوش اومدی بیا منم زمستونمو با همه غمش بهت می فروشم تا ببریو توی سیاهچاله هات دفن کنی  زودتر بیا که مولکولهام تو سرمای زمستون یخ زدن"...طبیعت هم از آسمون کمک می گیره و اسمون با ابرهای بزرگش با یه دم زمستون رو از زمین می گیره و با خودش می بره اونوقت با یه نسیم با یه نظر با یه تبسم با یه باز دم بهار رو تو وجود زمین پخش می کنه... همه شاد می شن ابر ها و نسیم شروع به نواختن ملودی زیبای بهار می کننن وعطر و صفای اونو پخش می کنن پرنده ها حیوانات و آدم ها مست از عطرو باده ی بهار...پرنده ها توی آسمون با ملودی نسیم می رقصن درختها براشون دست می زنن آدما با خنده هاشون جشن پرنده هارو کامل می کنن رودها عرق پرنده ها رو جمع می کنن و به پای گلها می ریزن و گلها با یه لبخند زمین رو گلستان می کنن...بهار آمد...

اونوقته که زمستون با یه کوله بار شرمندگی از اینکه همه از اون بدشون می آد کمکم زمینو ترک می کنه...ولی هیچکس نمی دونه که زمستون هم سرما و غمو دوست نداره ولی چیکار کنه که آخه زمستون هم دلش می خواد مثه بهارو تابستون شاد باشه ولی از بس غم و غصه و اندوه داره که نمی تونه...تا بحال شده تو یه شب زمستون یه نگاه به آسمون بندازین آسمونی که مثه یه ایینه دل زمستون رو بازتاب می کنه دیدین چقدر قرمزه؟ اون همون دل زمستونه که از بس غصه داره تو خودش خون گریه می کنه...ولی همتون توی شادی خودتون توی خریدهای عیدتون گم شدین آیا هست کسی که اینو بفهمه؟تابحال به گریه زمستون دل پر خونش؛ زوزه ی پر دردش؛ هاهای غریبش توجه کردین؟ بازهم زمستون داره با سرافکندگی اینجا رو ترک میکنه آیا باهاش خداحافظی کردین و به دردودلش گوش دادین؟نه همتون فکر سال جدید و بهارخودتون هستین..

ولی امسال زمستون از همه ی سالها توی این سی سال پرغم تر بود کسی پرسید چرا؟امسال زمستون هم داره میره ولی امیدوارم منو هم با خودش با غم خودش ببره دلم می خواد تو یه غروب زمستون بمیرم تا دیگه غم طبیعتو یعنی زمستون بعد با خاطره هاشو نبینم...

اینموقع هاست که حاجی فیروز می پره تو کوچه ها و... ولی الان دیگه از حاجی فیروزو نوروز خان و اون سیاه بازی ها خبری نیست دیگه کلاس مردم بالا رفته و اونارو نمی پسندن اینم از نمونه ها فقر فرهنگی...شاید اینم یکی از دلایل ناراحتی زمستونم باشه...

 

                

                                 Norooz Greetings, NoRuz Greeting Cards, NowRooz Greetings

سال جدید مبارک براهمتون دعا می کنن سالی بدون غم و مملو از شادی و هیجان داشته باشین....

                            ......سال نو مبارک......

            Our Prayers and Best Wishes for your Persian New Year NowRuz

 

+ ثبت یادگار در 86/12/26ساعت 21:53 دست نوشتهs@gh@r |


 

  ...14روز از 14 روز پیش گذشته...شاید 14 روز برای فراموش کردن کافی باشه. شاید صحبت از روزهای قبل از این 14 روز درست نباشه....

 کاش هیچ وقت بزرگ شدنی در کار نبود... کاش هنوز هم می شد مثه همون بچگی ها رفتار کرد... شاید2 ماه و 14 روز پیش فکر می کردم که این بازی هم مثه بازی های دوران بچگیمه مثه اون خاله بازی ها که همش با همه قهر میکردم و دلم می خواست تنهایی بازی کنم دلم می خواست همه دوروبرم باشن باهام بازی کنن ولی وقتی نوبت به من می رسه هیچکی رو بازی ندم و تنهایی با عروسکام توی دنیای خودم بازی کنم ولی یه کم که می گذشت دلم واسه بقیه تنگ می شد اونم خیلی زیاد از بازی هام میومدم بیرون و دوباره می رفتم پیش بقیه و با اونا بودم ولی بازم بعد از چند دقیقه از اونا خسته می شدم و دلم می خواست بازم تنها باشم ولی می دونستم که اگه بازم دلم واسه بقیه تنگ شه می تونم برگردم پیششون و بازیمو با اونا ادامه بدم...و این اتفاق بارها تکرار می شد..

ش...ولی خوب آدما که بزرگ می شن بازیهاشون هم باهاشون رشد می کنه و بزرگتر می شه... شاید اونچند ماه و 14 روز پیش فکر می کردم بازم مثه بچگی هام می تونم از پیشش فرار کنم و برم تو تنهایی خودم باشم فکر می کردم که بازم هروقت از این تنهایی خسته شدم می تونم این بازی رو ورق بزنم و دوباره باهم بودن رو شروع کنم...فکر می کردم این بازی این تنهایی هم مثه یه خواب تلخ سریع تموم می شه و من وقتی از خواب بیدار می شم که آب از آب تکون نخورده...ولی اینبار اشتباه کردم یادم نبود که بزرگ شدم و دیگه از اون بازیهای بچگانه خبری نیست یادم نبود این دفعه بازی با همیشه فرق می کنه این دفعه بازی رو تموم کردم بدون اینکه گلها رو توی مسیر بکارم تا مسیر برگشت رو گم نکنم...وقتی بخودم اومدم که آب از آب تکون خورد اونم چه تکونی که مثه یه موج عصبانی محکم بهم کوبید و بهم یاد آوری کرد دیگه از زمان بازی های بچگانه خیلی گذشته...ولی ای کاش آدم می تونست گذشته و آینده رو تغییر بده همش می گن ادم باید از اتفاقات گذشته درس بگیره عبرت بگیره...ولی من چه عبرتی می تونم بگیرم؟؟شاید اینکه اگه یکیو خیلی دوست داری ممکنه لحظه ای برسه که فکر کنی می تونی فراموشش کنی یا اینکه دیگه برات مهم نیست و تصمیم می گیری بزور احساست خودتو تو خودت بکشی و به خودت نشون بدی که دوستش نداری ولی این تصمیم غیر ممکنه.. این فکر که می شه احساسات رو نا دیده گرفت اینکه می شه آدم به خودش دروغ بگه و اینکه بخواد بزور یکی رو فراموش کنه یه فکرپوچه اونم بطور کامل چون لحظه ای می رسه که باورت می شه که داری بخودت دروغ می گی و احساست هنوز پابرجاست اونم محکم تر از قبل تازه می فهمی در حق خودت چه خیانتی کردی... و حالت از خودت بهم می خوره ..حالا شاید تا این حد هم رمانتیک نباشه ولی واقعا اون لحظه ای که آدم می فهمه همه ی تلاشش برای فراموش کردن بی نتیجه است واقعا آدم دلش می خواد بکوبه تو سر خودشو بگه: آخه بدبخت به چی فکر می کردی اینکه آره یه روز یکی رو دوست داری و یه روز هم خیلی راحت مثه یه پفک دلتو می زنه و می تونی بندازیش دور؟؟ ای خاک بر سرت که بخودت هم دروغ می گی...اره خوب حالا شاید بقیه چیزیای دیگه بگن ولی من اینارو گفتم...لپ کلام اینکه آدم هیچ وقت نمی تونه پا رو احساسش بذاره این یه خیاله باطله...

امیدوارم اونم از این خاطره های تلخ یه درسی بگیره اینکه هیچ وقت دنبال آدم مغروروبیخود و بچه ای مثه من نره یا اینکه زیادی به کسی رو نده... ولی یه چیزی رو واقعا از ته قلبم از خدا می خوام اونم اینکه حرفای بدی که اون شب بهش زدم فراموش کنه...آخه خدا جونم خودت بگو ما اونقد باهم خاطره داشتیم که دلم می خواد اگه اگه اگه یه موقعی معجزه ای شد و یاد من افتاد حداقل از بین اون همه خاطره فقط حرفای اون شبم یادش نیاد من اون شب عصبی بودم یه چیزی گفتم بعدشم که به اندازه کافی عذر خواهی کردم خدایا ازت می خوام اگه یه چیز کوچیک از من یادشه اون فقط حرفای اون شبم نباشه من دختر بی ادبی نیستم ولی اون شب از خودم ناراحت بودم چیزایی که باید به خودم می گفتم اشتباهی صفتهای خودمو به اون نسبت دادم...خدایا خواهش می کنم اون شب لعنتی رو از یاد منم ببر... ولی شاید هم اصلا فراموشم کرده باشه  آخه قرار بود اون آهنگشو بهم بده ما الان با هم نیستم ولی یه موقعی که دوست هم بودم پس چرا آهنگو بهم نداد؟؟؟

فکر کنم باز پرحرفی کردم می گن دعای بچه ها زود مستجاب می شه منم فکر کنم با این کارایی که می کنم اینقد بچه هستم که خدا دعامو قبول کنه دعایی که واقعا از ته قلبم می کنم خدا جونم ازت می خوام همیشه موفق باشه هیچ وقت غمگین نشه درساشو خوب بخونه توی زندگیش آدم بزرگی بشه هیچ وقت محتاج کسی نشه دیگه کسی پیدا نش که قلبشو بشکونهخدای من خودت مواظبش باش...

                                                                                                    آمین...

آدم پشیمان 2بار اشتبه می کنه یه بار که به بدبختی تن می دهد بار دوم زمانی که در پشیمانی عمل خویش می ماند.....(لوییس مترلینگ)

اینو گفتم که کسی فکر نکنه من از کار خودم پشیمونم...

 

 راستی می خواستم بگم من آهنگو می خوام...

 

+ ثبت یادگار در 86/12/19ساعت 14:40 دست نوشتهs@gh@r |


همه می پرسند:

     چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

     چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

     چیست در بازی آن ابر سپید؟
     چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

      چیست در کوشش بی حاصل موج؟

       که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟

                                من نه نب ابرنه به آب نه به برگ